خندان

شب عید است با ماشین از چهار راه شلوغی رد می شویم... دست های عابران پر از کیسه های خرید است.

عده ای منتظر تاکسی هستند...عده ای از خیابان عبور می کنند...به قیافه آدمها نگاه می کنم تقریبا از هز ده نفری که می بینم فقط دو سه نفر دارند لبخند می زنند بقیه یا مضطرب هستند یا اخم کرده اند یا خنثی هستند...از چهار راه شلوغ عبور می کنیم....کمی آنطرف تر جوانی بساط سبزه و ماهی گسترده...دو سپور هم در حال جارو کشیدن خیابان هستند...وقتی از جلوی پسر جوان عبور می کنند پسر به هر کدامشان یک سبزه می دهد...از ده نفری که آن دور و بر هستند سه نفر دارند از ته دل میخندند پسر جوان و دو سپوری که در یک دستشان جارو و  در دست دیگرشان سبزه است...

لبتان خندان  بهارتان مبارک

زمان: 2015-06-17 13:08:03

کنار خانه ی تو خانه داشتن خوبست

اولین باری که با همسرم پیاده از هتل تا مسجد رفتیم را دقیقا بخاطر دارم...تصور همسایگی تو فراتر از درک من بود...ولی برایم میسر شده بود.

صبح روز یازدهم فروردین بود که هوای مدینه بشدت ابری بود و مناره و گنبد سبزت در میان ابرها فرو رفته بود...و من که تصمیم نداشتم به روضه ی رضوان بروم نشستم و به یکی از ستونهای حیاط تکیه دادم و حس کردم چه لطف و صفایی دارد با کبوترهایت در این آسمان ابری پریدن...چند بیتی را همان جا  در دفترم نوشتم...و حس کردم چقدر خوبست آدم برای گریه اش شانه ای داشته باشد...شمیم مهربانی تو را می شد شنید قسم می خورم همان یک باری که به روضه ی رضوان رفتم شمیمی را استشمام کردم که شبیه هیچ بوی زمینی نبود...

از سفر که برگشتم فقط مدینه را دروبلاگم روایت کردم ...قصد کرده بودم مکه را هم روایت کنم اما نشد با اینکه همه نوشته ها و یادداشت ها در دفترم آماده بود ولی نشد که اینجا بنویسمشان...امسال باید ادامه اش داد...

انگار روح من در مدینه متوقف مانده باشد.

از سفر که برگشتم دخترم که باز هوای رفتن داشت عکسهایش را برای مسابقه هفت گام حضور فرستاد من هم به رسم طفیلی بودن پارسالم که در آخرین لحظات در سفر همراهشان شده بودم شعری را که کنار همان ستون برایت سروده بودم برای مسابقه فرستادم...

حالا حکایت من و آن خانه که کنار خانه تو بود و غزلم را پسندیده اند و برگزیده اند و یک بار دیگر قرار است در سفر عمره مهمانت باشم...کاش بشود دوباره با همسرم  و دخترم بیایم...این هم غزلی که آن روز نوشتم...

روضه ی عشق

 

میان شهر تو کاشانه داشتن خوبست

کنار خانه ی تو خانه داشتن خوبست

 

در آسمان کبودت کبوتری بودن

فراز گنبد تو لانه داشتن خوبست

 

در این هوای  مه  آلود، زیر این باران

میان سفره ی تو دانه داشتن خوبست

 

شکسته بغض قدیمم کنار مرقد تو

برای گریه ی خود شانه داشتن خوبست

 

کنار پنجره های بقیع و روضه ی عشق

چقدر صحبت جانانه داشتن خوبست

 

کنار زمزم جوشان مهربانی تو

همیشه خواهش پیمانه داشتن خوبست

 

درست لحظه ی مستی ؛که گم شدم در خود

نشان مامن و میخانه داشتن خوبست

 

دوباره عقل کم آورد و باز مجنونم

دوباره خاطر دیوانه داشتن خوبست

 

بسوزبال و پرم را درون آتش عشق

که شوق شعله چو پروانه داشتن خوبست

 

به سمت شهرم از این شهر  می روم اما

کنار خانه ی تو خانه داشتن خوب…..است

 

 

زمان: 2015-06-17 13:08:03

سیزده بدر

پیش نوشت: روزی که نوشتن این سفرنامه را شروع کردم گمان می کردم حداکثر طی دو هفته همه اتفاقات را خواهم نوشت...اما وقتی شروع به نوشتن کردم با اینکه بسیاری از متن ها را قبلا در دفترم نگاشته بودم احساس کردم نوشتنشان حال خاصی می خواهد...و امروز دوباره میل نوشتن دارم ...

روز پنجم :مسجد شیعیان

صبح روز سیزدهم فروردین ماه است ظاهرا کسی یادش نیست امروز سیزده بدر است...قرار است بعد از صبحانه برویم مسجد شیعیان...تصور من از مسجد شیعیان مثل مساجدی است که تاکنون رفته ایم...تصمیم می گیرم امروز را هم روزه باشم تا سه روز روزه در مدینه را گرفته باشم...هر چند هنوز هم نمی دانم که با آب زمزم افطار می کنم و در مکه این را متوجه می شوم...

به سمت مسجد راه می افتیم در راه دکتر افتخاری در باره مدینه و محله هایی که رد می شویم صحبت می کند...از کنار جایی رد می شویم که قرار است مترو در آنجا ساخته شود بعد تعریف می کند که چطور اینها قطار را یک چیز شیطانی تصور می کردند اما امروز دارند در شهرهای مختلف قرارداد های چند میلیاردی برای احداث مترو می بندند.

جلوی دری توقف می کنیم شبیه در یک باغ و مدیر کاروان از ما می خواهد سریع پیاده شویم و می گوید گاهی وقت ها سر و کله وهابی ها اینجا هم پیدا می شود...در باغ گشوده می شود و در میان کوچه پس کوچه ها و خیابانهای خشک که تا آنروز دیده ایم ناگهان چشممان به فضای سبزی روشن می شود...مسجد شیعیان در انتهای این باغ قرار دارد...آقای مزرعه معاون کاروان می گوید آوردیمتون سیزده بدر...برنامه ریزی مدیر و عوامل کاروان حرف ندارد می توانستند روز دیگری ما را به این مسجد بیاورند...اما امروز آوردند. بچه ها ی کاروان که کم کم اسمشان را یاد گرفته ام از بغل پدر و مادرشان پائین می ایند و مسیر تا مسجد را می دوند...معصومه و ابوالفضل هم می دوند...کوچکترین عضو کاروان ما هم دو ماه و نیمه است.

گوشه کنار باغ با گلهای سرخ کاغذی آراسته شده است...از همانها که بچه بودم توی حیاطمان داشتیم و حالا هم عیدها که می رویم جنوب زیبایی شان مسحورمان میکند...

 

چند حوض و فواره هم فضای مطبوعی در باغ ایجاد کرده

 در انتهای باغ وارد مسجد می شویم همه مهر برمی دارند...و از پله ها بالا می روند ورودی مسجد کمی مخروبه است اما بالای پله ها مسجد زیبایی جلوه گر می شود...ایام فاطمیه است...و شنونده روضه های دوستان می شویم...

دور تا دور مسجد مبل هایی چیده شده  و شبستان با فرشهای یک دست و یک جور مفروش شده

 

بعد از چند روز یک نماز با مهر و قنوت می خوانیم هر چند دیگر خیلی فرقی برایم ندارد با مهر بخوانم یا بی مهر قنوت بگویم یا نه...در مدینه  همه لحظات آدم قنوت است.

این باغ حس خوبی دارد مثل اینکه بعد از مدتی به خانه خودت برگردی و احساس آرامش و راحتی داشته باشی...این مسجد در قلب منطقه شیعه نشین مدینه است شهر مدینه حدود 50000 نفر شیعه دارد که شدیدا از طرف وهابی ها تحت فشارند.

بر یکی از دیوارها تابلوی بزرگی از چهره یک مرد است که نگاه عمیقی دارد....این عکس شیخ عمری رهبر شیعیان عربستان است...

این مرد 45 سال در زندانهای آل سعود زندانی بوده و چند بار حکم اعدام وی صادر گردیده و ژای چوبه دار رفته ولی اعدام نشده یک بار که قرار بوده جلوی بقیع به دار آویخته شود درست در لحظه اعدام او یکی از ساختمانهای آنجا خراب می شود و مراسم اعدام انجام نمی شود و او را به زندان منتقل می کنند و بار دیگر در حالیکه طناب دار بر گردن ایشان بوده به گفته خودشان به حضرت  زهرا توسل می کنند و طناب دار پاره می شود...از همه صحبت ها چنین دستگیرم می شود که ال سعود از این عالم روحانی و قدرت معنوی او می ترسیدند...

این عکس پاناروما را همسرم از مسجد گرفته عکس شیخ عمری هم بر دیوار پیداست.

در انتهای مسجد هم یک اتاق دیده می شود که اینجا دفتر کار و اتاق شیخ عمری است...او این باغ را خریده و وقف شیعیان می کند که داستان خرید این باغ از زبان دکتر افتخاری شنیدنی است...

شیخ عمری در حوزه نجف مشغول تحصیل بوده و از محضر اساتیدی مثل ایت الله نائینی و شیخ ابوالحسن اصفهانی بهره می برده...تا جایی که دچار فقر می شود و هزینه ای برای ماندن در نجف ندارد و به ناجار به عربستان برمی گردد...قبل از عزیمت به عربستان با اندک پولی که برایش مانده بود به زیارت امام رضا می آید...خودش در داستان زندگیش می گوید که سه چیز از امام رضاخواستم

اول اینکه به من عمر طولانی و با برکت بدهد...دوم اینکه ارتباط معنوی و کمک به مردم و سوم نجات از فقر و تنگدستی

یک روز  در نزدیکی حرم مردی او را می بیند و از او می پرسد چرا اینقدر غمگینی و شیخ عمری داستان زندگیش را برای او روایت می کند...آن مرد می پرسد چقدر پول داری؟و شیخ عمری می گوید مقدار کمی...آن مرد در ازای همان پول کیسه ای پر از سنگهای فیروزه به او می دهد و از او می خواهد به عربستان برگردد و با فروش فیروزه ها به زندگیش سر و سامان بدهد...

شیخ عمری به عربستان برمی گردد و با فروش فیروزه ها باغی را تهیه می کند و آن را وقف شیعیان می کند. و در میان آن حسینیه ای بنا می کند که امروز به مسجد شیعیان معروف است...نخلستانهای این باغ همان نخلستانهای معروف مدینه است که حضرت علی ع در میان انها به مناجا%:.77!می پرداخته...

از مسجد بیرون می ائیم متولیان مسجد پذیرایی مختصری از مهمانان می کنند و فضایی را برای نشستن فرش کرده اند. این هم پانارومایی از باغ.

در انتظار مهمانان

نخلستانهای مدینه تداعی گر دو موضوع است

یکی راز و نیازهای شبانه حضرت علی و ارتباط معنوی او

و دیگری تلاش حضرت برای توسعه اقتصاد و کشاورزی...حضرت علی همواره قناعت در مصرف داشتند اما هرگز قناعت در تولید نداشتند...در بسیاری از مسیرهایی که عبور می کنیم دکتر افتخاری نخلستانهایی را نشان می دهد که به دست مبارک حضرت علی (ع) احداث شده اند و چاه هایی که ایشان حفر کرده اند در این میان به جایی دور اشاره می کنند و می گویند اینجا چاهی است که به نام چاه انگشتری معروف است چون در زمان حفر چاه انگشتر حضرت در چاه افتاده

در میان باغ نهرهایی روان است باغ را با خاطره ای خوش ترک می کنیم ابوالفضل و بچه ها را بزور از لب آب جمع می کنند.

 از مسجد بیرون می ائیم  در راه به مسحد شچره می رسیم توقف می کنیم اما پیاده نمی شویم اتوبوس های دیگر مسیر دیگری را رفته اند...و فقط ما کنار مسجد شجره هستیم قرار است فردا از اینجا محرم شویم و من دل توی دلم نیست...که به راه می افتیم در راه دکتر افتخاری از مردم عربستان می گوید...جمعیت این کشور حدود 27 میلیون نفر است که حدود 4 یا 5 میلیون آن مهاجر هستند اکثر مهاجران در عربستان با حق کفالت زندگی می کنند چیزی شبیه مالیات...تنها در آمد این کشور از نفت است و حضور زائران.

در این کشور متخصص وجود ندارند نفتشان را هم چینی ها فرانسوی ها و ژاپنی ها استخراج می کنند.12 میلیون بشکه صادرات نفتی این کشور است...در عربستان فاصله طبقاتی بین مردم بسیار زیاد است و به جز دو سه شهر سایر شهرها فقیر نشین هستند.این کشور در شرکت تویوتا سهمیه دارد به همین دلیل شهر پر است از ماشینهای تویوتا ...بی سوادی و فقر و فساد در کشور بالاست شرایط ازدواج بسیار سخت است چون پسر باید بتواند یک خانه با تمام وسایل و امکانات و طلای فراوان آماده کند...توقع دخترها بالاست و شاهزادگان و پولدارها هم که حداکثر بتوانند چهار زن داشته باشند...حقوق یک معلم در عاربستان ماهی 2500 ریال است در عربستان یک طبقه حد وسط هم وجود دارد که باسواد و معترضند و این گروه را تحصیل کردگان تشکیل می دهند.و بشدت برای آل سعود خطرناکند...اینها اطلاعاتی است که دکتر افتخاری در اختیارمان می گذارد...

به هتل برمی گردیم فردا قرار است محرم شویم هر قدر به این لحظه نزدیک می شویم بیقرارتر می شوم...عصر جلسه دیگری داریم تا آخرین حرفهای دکتر را قبل از محرم شدن بشنویم...از حالا تا فردا هم زمان داریم با مدینه و مسجدالنبی خداحافظی کنیم اما می دانم خاطره حضورمان در مدینه در حافظه ام جاودان می شود...

زمان: 2015-06-17 13:08:03

یک روز بارانی

روز چهارم : سه شنبه دوازدهم فروردین 93

زیارت دوره

رفت و آمدهای گاه و بیگاه ما به مسجد النبی همچنان ادامه دارد...وقتی در هتل هستیم احساس می کنیم دلمان می خواهد در مسجد باشیم....فاصله بین هتل و مسجد کوچه و خیابانی است که دو طرف آن دست فروشها و مغازه دارها بساطشان را گسترده اند...از تهران همسر و دخترم گفته اند که خرید نمی آیند و فقط قصدشان زیارت و عبادت است...من هم استقبال می کنم اما چون نگار در این سفر همراهم نیست دلم می خواهد برایش سوغاتی ببرم...تا امروز من در هر سفر کوتاهی عزیزانم را یاد کرده ام و با سوغاتی کوچکی به خانه برگشته ام...وقتی در مسیر برگشت از مسجد از کنار مغازه ها رد می شویم دختر و همسرم تندتر حرکت می کنند مبادا قصد خرید کنیم کمی دلگیر می شوم از دستشان ....اما صادقانه بگویم  گاهی مغازه ها را ورانداز می کنم...و با چشم دنبال چیزی برای نگار می گردم.

بعد از اتفاق دیشب و دندان درد دخترک...صبح روز سوم می نشینم و صادقانه با پیامبر درد دل می کنم و به نحوی اجازه خرید سوغاتی می گیرم...

کیف پاسپورتم را که اینروزها کیف پولم هم هست در هتل جا گذاشته ام...وقتی بعد از نماز ظهر به هتل می رسم می بینم روی کیفم مقداری ریال  عربستان گذاشته شده ...متوجه می شوم همسرم در مسیر برگشت از مسجد مقداری دلار چنج کرده ...پس این هم اجازه خرید!

بعد از ظهر قرار است به زیارت دوره برویم...برنامه... بازدید از مساجد قبا و ذوقبلتین و....است

وارد اتوبوس می شوم چهره های تا دیروز و پریروز نا آشنا اکنون به همسفرانی آشنا تبدیل شده اند...همسفرانی که بر اساس حروف الفبا در یک اتوبوس قرار گرفته ایم و خانواده های از الف تا ح در اتوبوس ما هستند و خانم خوبدل همسفری که از فرودگاه با او آشنا شده ام در اتوبوس بعدی است...نظم هم کاروانی های ما خوبست و همه راس ساعت در اتوبوس حاضر هستند...از استادان و نخبگان بیش از این هم انتظار داشته باشی عجیب نیست...آریو هم در بغل مادرش سرش را به سمت ما برگردانده و لبخند می زند...محمد طه هم طبق معمول خوابست دو ماه و نیم از عمرت بگذرد و زائر باشی سعادت می خواهد...یادم باشد یک پست در باره این زائران کوچک بنویسم.

مسجد قبا اولین جایی است که می بینیم...بسیاری معتقدند آیه لمسجد اسس اساس التقوی از سوره توبه در باره این مسجد است.

مسجد قبا اولین مسجد جهان اسلام است و پیامبر با دستهای خود سنگ های این مسجد را روی هم گذاشتند و آن را بنا کردند زمانی که پیامبر از مکه به مدینه هجرت کردند این مسجد را ساختند

دکتر افتخاری در باره تاریخچه این مسجد می گوید و من تند تند یادداشت می کنم پیامبر در نخستین سخنرانی خویش در این مسجد فرمودند:

1) آشکارا اسلام بیاورید

2) از آنچه خداوند به شما داده سهمی به دیگران بخورانید

3) صله رحم داشته باشید

4) برای زمانی که هیچ روشنایی و نوری نیست از عبادت و شمع های دنیا چراغ و روشنایی تهیه کنید. در قیامت نوری نیست این نور مربوط به خود انسان است.

پیامبر مهربان برای نماز از خانه خودشان تا این مسجد پیاده می آمدند.می گویند وقتی پیامبر از مکه به مدینه آمدند در اینجا منتظر حضرت علی شدند...مسجد قبا چند بار مرمت شده و مساحت آن افزایش یافته است...

در این سفر من احساس می کنم بعضی ها هر جا می روم همراهم هستند...کسی که  هر جا می روم به یادش هستم و به نیت او هم نماز می خوانم مادرم است...او خیلی دوست دارد به این سفر بیاید همه جا به یادش هستم و برای سلامتی اش دعا می کنم  از مسجد بیرون می آئیم هوا ابری است و نم نم بارانی ریز می بارد...

مسجد قبا

در مسیر توقفی هم در ناحیه احد داریم...دیدن  این مکان ها تاریخ اسلام را برای آدم زنده می کند احد بیش از هر کسی حضرت علی را به یاد آدم می آورد...و غفلت آدم ها را برای جمع آوری غنائم...گویی اینروزها هر روزش احدی در خود دارد که تو باید با تمام زخمهایی که در بدن داری شهامت دفاع از پیامبرت را داشته باشی و غافلانه به جمع آوری غنائم نپردازی! در منطقه ای شهدای احد دفن شده اند دور منطقه حصار کشیده شده و به شیعیان اجازه زیارت نمی دهند...تابلوی بزرگی جلوی حصارها نصب شده که مضمون آن این است مرده ها را ببینید و عبرت بگیرید...و مضامینی که می خواهند ما را از زیارت این شهیدان باز دارند

 

مقصد بعدی مسجد ذوقبلتین است اینجا مسجدی است که مسلمانان در آن به دو جهت نماز خوانده اند. به روایتی در نیمه ماه رجب پیامبر مشغول خواندن نماز ظهر بودند که آیه قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبلة ترضاها فول وجهک شطرالمسجدالحرام...بر ایشان نازل می شود...و پیامبر در حالیکه دو رکعت نماز ظهر را خوانده بودند با چرخش نیمدایره ای رو به جنوب نماز را به سمت مسجدالحرام می خوانند.

به نظرم می شد این تغییر قبله در ساعتی دیگر به پیامبر اعلام شود ولی همین که در بین نماز این اتفاق افتاده خیلی جالب است.و پیامی در خود دارد.

 

ستونهای مسجد نقش های زیبایی دارد شوق هندسی ام گل می کند و به تماشای نقش های هندسی مشغول می شوم

مسجد حضرت فاطمه مسجد دیگری است که شیعیان دوست دارند از آنجا دیدن کنند اما تخریب شده و چیزی از آن نمانده دور مسجد را درخت کاشته اند طوری که از نزدیک هم نشود آن را دید و در ورودی مسجد را با سیمان بسته اند این عکس را در اینترنت پیدا کردم

در باره این مسجد می توانید از اینجا مطالب بیشتری بخوانید

در نزدیک آنجا توقفی داریم  اما ماموران سعودی به ما اجازه نمی دهند به آنجا نزدیک شویم و ما را از آن جا دور می کنند...در  نزدیکی مسجد عده ای از وهابی ها با دیدن ما شیعیان کتابهایی را در میان ما توزیع می کنند و فریاد می زنند بیائید شما را از جهنم نجات بدهیم این کتاب ها کلید درهای بهشت است...عوامل کاروان می گویند این کتابها را نگیرید..از سر کنجکاوی دو تا از کتابها را می گیریم و شبها در هتل با خواندنشان به جهالت و نادانی این ها می خندیم.. یکی از کتابها در باره تفاوت مهدی اهل سنت ومهدی شیعیان است که من نمی دانم این مطالب بی سند را از کجادر آورده اند؟!!!

جالب است که این وهابی ها فارسی را این قدر خوب حرف می زنند و این قدر دلشان برای بهشت رفتن ما شیعیان سوخته و این قدر کتاب به زبان فارسی تالیف کرده اند.

از مسجد دور می شویم به مظلومیت بانوی اسلام می اندیشم آسمان مدینه ابری است و باران همچنان ریز ریز می بارد...

پی نوشت: در این میانه دوستانی هستند که به من انگیزه نوشتن می دهند و یکی هست که تا روزی که بدانم او می خواند با تمام مشغله هایم حتما این سفرنامه را خواهم نوشت. 

برچسب ها: پسر جوان , نفر دارند , چهار راه , دارند , خیابان , داشتن خوبست , کنار خانه , خانه داشتن , برای مسابقه , برای گریه , بود ولی , خوبست , مدینه , روایت , دخترم , مسابقه , برگشتم , مهربانی , دفترم , نوشتم , رضوان , آسمان , عربستان برمی گردد , راه دکتر افتخاری , شیخ عمری , مسجد شیعیان , این باغ , دکتر افتخاری , این کشور , حضرت علی , قرار است , معروف است , ارتباط معنوی , فروش فیروزه , ا , جمع آوری غنائم , این مسجد , باره این , مسجد قبا , این سفر , نماز ظهر , این قدر , جمع آوری , آوری غنائم , خود دارد , نمی دهند , نقش های , جالب است , ابری است , نوری نیست , شد
زمان: 2015-06-17 13:08:04

ادامه روز سوم

دومین ظهری است که برای نماز جماعت به مسجد می رویم...تنها هستم...دخترم  از ساعت ده صبح آمده مسجد..حیاط مملو از جمعیت نمازگزار است...از ترس وصل نبودن صف ها وارد مسجد می شوم اما ازدحام جمعیت بقدری است که جایی برای نشستن پیدا نمی کنم...کنار صف ها می ایستم تا هنگام نماز میان جمعیت جایی باز شود...چند خانم ایرانی در صفی نشسته اند نگاهشان می کنم جا ندارند چند صف جلوتر دو خانم مصری به اندازه 4 نفر جا گرفته اند خانمهای ایرانی به آنجا اشاره می کنند...می روم اما اجازه نمی دهند بنشینم...ناگهان کسی به پایم می زند...دختر جوانی به من لبخند می زند و دعوت می کند در کنارش بنشینم...برای نماز که می ایستیم به سختی در کنار هم به سجده می رویم...بعد از نماز می خواهم با او هم کلام شوم اما در شلوغی جمعیت گمش می کنم...

××××

برای نماز مغرب به مسجد آمده ام دقیقا وقتی از در مسجد وارد می شوم یک نفر دستم را می گیرد و با هیجان صدا می زند...همان دختر جوان است که ظهر به من جا داده... احتمال  دیدن دوباره یک نفر در این جمعیت احتمال بسیار کمی است حداقل من که جبر و احتمال درس می دهم خوب می دانم این احتمال خیلی خیلی پائین است...دستم را محکم فشار می دهد...گویی احساس قلبی مرا نسبت به خودش می داند...می پرسم از کدام کشور هستی؟ می گوید لیبی...قیافه ما ایرانی ها هم که تابلوست البته گاهی با لبنانی ها اشتباهم می گیرند...بعد از نماز هم دیگر پیدایش نمی کنم...یادم هست یک بار متنی نوشته بودم در این باره که بعضی آدمها را فقط یک بار می بینی و گاهی دلت برایشان تنگ می شود و آرزو می کنی دوباره آنها را ببینی...به نظرم این دختر هم در حافظه من از همان آدمهایی خواهد شد که دلم گاه و بیگاه برایش تنگ بشود.

وقت خواندن نماز مغرب دخترکی جلوی صف نشسته و گریه می کند. گریه اش به قدری سوزناک است که اشک همه را در می آورد...بقولا دل سنگ هم آب می شود...دخترک حدود شش سال سن دارد و لپ های قرمزش درست مثل هلوست...صورت زیبایی دارد از کیف مادرش دستمال کاغذی در می آورد و اشکهایش را پاک می کند...ظاهرا دندانش درد می کند...از رکعت اول نماز مغرب تا آخر نماز گریه می کند معلوم است که درد امانش را بریده...یکی از زنهای پوشیه داری که با کارت مراقبه در مسجد النبی هستند روی صندلی نشسته و فقط به او نگاه می کند یک زن چینی هم که لباسش نشان می دهد مسئول نظافت آبخوری های مسجد است نیز نماز نمی خواند و بین صف ها در رفت و آمد است و بی تفاوت از کنار دخترک رد می شود... مانده ام چرا کسی کاری نمی کند برای این دخترک...سلام نماز را می دهیم دخترم از گریه دخترک به گریه افتاده...من هم از ظهر بشدت دلم گرفته...سر یک موضوع شاید بی ارزش... گریه های دخترک باعث می شود بغض در گلویم بشکند...به هیچ طریق نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم...سلام نماز را که می دهیم...می پرم دخترک را در آغوش می گیرم می نشینم و سرش را می گذارم روی سینه ام...دستهایم را روی گونه اش می گذارم و هی اشک می ریزم...بعد دعا می کنم...دستپاچه شده ام گویی مادر دخترک امیدی در دلش موج می زند...با خدا حرف می زنم بی پرده...خدایا من نه از پزشکی چیزی می دانم نه به انرژی درمانی و این چیزها اعتقادی دارم  و چیزی بلد نیستم...از خدا می خواهم به آبروی پیامبرش درد این دخترک کمی کمتر شود دخترک همچان گریه می کند سوزناک سوزناک...مراقبه پوشیه دار که فقط چشمهایش پیداست  دارد مرا نگاه می کند هنوز هم روی صندلی اش نشسته...آنها سبک دعا کردن ما را قبول ندارند گویی می ترسد من دعایی در دل کرده باشم دارد چپ چپ نگاهم می کند...دوباره خداوند را به حق پیامبرش و بانو زهرا (س) قسم می دهم... گرمی دستهایم کمی دخترک را آرام می کند... تند و تند هر دعایی یادم می آید زیر لب زمزمه می کنم....گریه دخترک بند می آید...چند نفر ایستاده اند و مرا نگاه می کنند مادر دخترک لبخند می زند...و رو به مراقبه می گوید: دارد در گوش دخترم قر آن می خواند...و به من می گوید بلند بخوان تا با تو تکرار کند و به دخترش می گوید اقرا

نمی دانم چه بخوانم؟ دستپاچه شده ام...بین نگاه مراقبه و مادر دخترک و چند زن دیگر مانده ام...بلند می خوانم: با لحن کاملا عربی...انا اعطیناک الکوثر...و دخترک بلند بلند با من تکرار می کند...اعتراف می کنم تا امروز هرگز در چنین حالی قرآن نخوانده بودم...اشک تمام پهنای صورتم را پوشانده...دخترک دیگر گریه نمی کند می پرسم بهتر شدی...سرش را تکان می دهد...دستم را گذاشته ام روی لپ های گلی رنگش و باز هر چه سوره و آیه یادم می آید می خوانم...صفهای نماز خالی شده اند...مادر دخترک دستم را می گیرد و محکم فشار می دهد و از من تشکر می کند هنوز خودم هم هاج و واجم نمی دانم چه شد...بعد رو به مراقبه می کند و می گوید این خانم ایرانی در گوش دخترم قرآن خواند و درد دندانش بهتر شده...بر می خیزند و خداحافظی می کنند و می روند...من می مانم و دقایقی که  خودم هم  بهت زده ام...به سجده می روم خدایا ممنون که مرا رو سفید کردی...بعد دیدم من در آن لحظه با تمام وجود می خواستم خداوند درد دخترک را کم کند این قدر که دوام بیاورد تا فردا که برود درمانگاه...یادم هست دکتر گرجی در باره درد دندان چندین بار قبل از سفر هشدار داده بود: " که اگر دندان درد دارید درمان کنید در عربستان فقط دندانتان را می کشند...و هیچ خدمات دندانپزشکی به زائران نمی دهند."

به خودم می آیم کاش اسم دخترک را پرسیده بودم...کاش پرسیده بودم اهل کجایند؟...اما در آن لحظه من به تنها چیزی که فکر کرده بودم کم شدن درد دندان دخترک بود

از مسجد بیرون می رویم...اصلا یادم نبود روزه هستم...و افطار نکرده ام...به دخترم می گویم افطار شده یادم نبود... دخترم می دود و از کلمن های داخل مسجد برایم آب می آورد...نخستین روز روزه در مدینه را در مسجد النبی افطار میکنم و بعدها در مکه می فهمم آن روز با آب زمزم افطار کرده بودم...حس می کنم اینجا مکان دور یا غریبی نیست اینجا خانه خود آدم است که بدون قصد ده روز می شود روزه گرفت...

تازه دارم احساس گرسنگی می کنم...به سمت هتل راه می افتم تا به شام برسم... جلوی در خروجی مسجد دخترک را می بینم که دستش توی دست مادرش است دیگر گریه نمی کند من هم دیگر گریه نمی کنم...بقول یه دوست لوطی اوس کریم دمت گرم...

دوباره مادر دخترک دستم را می گیرد و محکم فشار می دهد...بانوی بسیار زیبایی است...دست تکان می دهم برایشان راستی اهل کجائید؟...لیبی

به دخترک نگاه می کنم اسمت چیست عزیزم؟

آرام نگاهم می کند و مادرش می گوید یقین!...و این کلمه تا هتل در گوشم زنگ می زند یقین یقین یقین!

برچسب ها: پسر جوان , نفر دارند , چهار راه , دارند , خیابان , داشتن خوبست , کنار خانه , خانه داشتن , برای مسابقه , برای گریه , بود ولی , خوبست , مدینه , روایت , دخترم , مسابقه , برگشتم , مهربانی , دفترم , نوشتم , رضوان , آسمان , عربستان برمی گردد , راه دکتر افتخاری , شیخ عمری , مسجد شیعیان , این باغ , دکتر افتخاری , این کشور , حضرت علی , قرار است , معروف است , ارتباط معنوی , فروش فیروزه , ا , جمع آوری غنائم , این مسجد , باره این , مسجد قبا , این سفر , نماز ظهر , این قدر , جمع آوری , آوری غنائم , خود دارد , نمی دهند , نقش های , جالب است , ابری است , نوری نیست , شد , مادر دخترک دستم , مادر دخترک , محکم فشار , دیگر گریه , نمی کند , نماز مغرب , برای نماز , گریه نمی , نمی کنم , نمی دانم , گوش دخترم , درد دندان , یادم نبود , یقین یقین , ک
زمان: 2015-06-17 13:08:04

پروانه پشت پنجره

قسمت سوم: دوشنبه یازدهم فروردین

لذت نماز صبحی که در مسجد خوانده ایم قبل از اذان صبح بیدارم می کند و بعد از خوردن یک سحری مختصر  مرا به سمت مسجد می کشد...امروز قصد ندارم بعد از نماز صبح بروم روضه رضوان...این جور زیارت کردن را اصلا دوست ندارم...من یک دنیا حرف دارم و می خواهم یک دل سیر حرف بزنم...آنوقت اینها ما را مثل...پشت درها نگه می دارند... بعد هم که در را باز می کنند همه هجوم می برند و سعی می کنند دو رکعت نماز بخوانند...من می خواهم حرف بزنم، خودم را مرور کنم و ببینم چقدر در زندگی پیرو پیامبر بوده ام چقدر افتخار داشته ام در امتش باشم چقدر از او الگو گرفته ام چفدر صادق و امین بوده ام و چقدر در برابر جاهلان ایستاده ام... این از همه جای مسجد شدنی است...دیگر تلاشی برای رفتن به روضه رضوان نمی کنم اما همچنان همسفرانم برای رفتن به روضه دنبال فرصتند...شاید هم من دارم اشتباه می کنم. که این فرصت را از دست می دهم.

امروز از در دیگری وارد مسجد می شوم و نماز صبح را می خوانم...بعد از نماز صبح با همسرم چلوی بقیع قرار گذاشته ایم...که این قرار تا روز آخری که در مدینه هستیم سر جای خودش است...

هوا روشن شده است...و چراغها یکی یکی خاموش می شوند...از کنار گنبد سبز عبور می کنم در حال عکس گرفتن هستم که چراغ مناره خاموش می شود...یاد خانم خضرایی می افتم گفته است هر وقت گنبد خضرا را دیدی مرا یاد کن...از فضای مسجد خارج می شوم...همسرم را از دور می بینم کنار در خروجی مسجد ایستاده است از میان دست فروشها رد می شویم...از میان روسری فروشها... پارچه فروشها...لباس فروشها....کفش و دمپایی فروشها ..کیف فروشها...میان این دو حرم این بازار مکاره چقدر حواس آدم را پرت می کند...رد می شویم حالا پشت پنجره های بقیع ایستاده ایم...ویرانه ای در مقابل ماست...قبرهایی که فقط با یک سنگ مشخص شده اند...منظورم واقعا سنگ است نه سنگ قبر..(بقیع در سال 1305 هجری شمسی توسط وهابی ها ویران می شود و روز ویرانی آن یوم الهدم نام می گیرد).حاج اقا افتخاری می گفت قبرهایی که دو سنگ دارند قبر زنانی است که در بقیع مدفون هستند...و من با دیدن هر قبری که دو تا سنگ دارد با خودم فکر می کنم ...یعنی کدام یکی از اینها قبر زهرا (س) است کدامش قبر فاطمه بنت اسد است؟...اما هیچ نشانی از بزرگواری که آنجا خوابیده نیست! غربت غربت غربت...بوی غربت همه جا را پر کرده است...چهار امام معصوم اینجا هستند...کنار بقیع ایستاده ام  ما بین فضایی غریب و نورانی...و در هوایی نفس می کشم که از یک سو عطر نفس های پیامبر در آن جاریست و از سوی دیگر چهار امام معصوم...اما ماموران وهابی ایستادن ما را  هم تاب نمی آورند و ما را بزور از آنجا دور می کنند...بعضی شان به خوبی فارسی حرف می زنند...و سخنرانی می کنند..."هیچ واسطه ای بین شما و خدا نیست از پیامبر و ائمه نخواهید مستقیما از خدا بخواهید...اینها مرده اند دستشان از دنیا کوتاه است شما برایشان دعا کنید...برای پیامبر دعا کنید برای ائمه دعا کنید اینها را ببینید و عبرت بگیرید"...درک خواهش ما برایشان سخت است و چه ابلهانه خیال می کنند خواهش ما از پیامبر است نه از خدا.

می روم و تکیه می دهم به گارد ریل های کنار خیابان و از دور نگاه می کنم فقط نگاه می کنم... عده ای کتاب دعا در دست دارند...گاهی ماموران جوش می آورند و از سر خشم کتاب دعاها را از مردم می گیرند....دلم می خواهد دعا بخوانم اما بیشتر دلم می خواهد به شیوه ی خودم حرف بزنم...به اطراف نگاه می کنم...مردی افعانی زنش را بغل می کند و می گذارد روی سکوی کنار پنجره ها تا بتواند داخل بقیع را ببیند... دو خانم لبنانی روی آسفالت برای کبوترها دانه می پاشند...فوجی از کبوترها از بقیع پرواز می کنند و به سمت دانه ها می آیند...و دوباره پر می کشند به سمت بقیع...چه جالب این مامورها نمی توانند مانع پرکشیدن این کبوترها شوند...همینطور مانع پرکشیدن دل من یا خیال من یا روح من به سمت بقیع....پروانه ام اما با فوج کبوترها همراه می شوم...یکیشان می رود درست می نشیند روی قبری که دو سنگ دارد...این قبر یک بانوست....سلام بانویی که نمی دانم که هستی فقط می دانم بقیع ارامگاه توست...سلام و درود خداوند بر تو...شاید تو ام البنین باشی شاید هم آمنه مادر پیامبر...

 

مامور سعودی جلوتر می آید و زنان را از کنار دیوار دور می کند با غیر ایرانی ها کاری ندارند...کم کم می آیند و ما را هم دور می کنند  اما  کبوتر دلم هنوز روی همان سنگ نشسته است...او را نمی شود دور کرد...!

برای نماز ظهر وارد مسجد می شوم مسجد خیلی نزدیک است...با خودم فکر می کنم چقدر خوبست کنار خانه پیامبر خانه داشتن! و این شروع غزلی می شود در من

میان شهر تو کاشانه داشتن خوبست

کنار خانه ی تو خانه داشتن خوبست...

ماجراهای امروز ادامه دارد... 

برچسب ها: پسر جوان , نفر دارند , چهار راه , دارند , خیابان , داشتن خوبست , کنار خانه , خانه داشتن , برای مسابقه , برای گریه , بود ولی , خوبست , مدینه , روایت , دخترم , مسابقه , برگشتم , مهربانی , دفترم , نوشتم , رضوان , آسمان , عربستان برمی گردد , راه دکتر افتخاری , شیخ عمری , مسجد شیعیان , این باغ , دکتر افتخاری , این کشور , حضرت علی , قرار است , معروف است , ارتباط معنوی , فروش فیروزه , ا , جمع آوری غنائم , این مسجد , باره این , مسجد قبا , این سفر , نماز ظهر , این قدر , جمع آوری , آوری غنائم , خود دارد , نمی دهند , نقش های , جالب است , ابری است , نوری نیست , شد , مادر دخترک دستم , مادر دخترک , محکم فشار , دیگر گریه , نمی کند , نماز مغرب , برای نماز , گریه نمی , نمی کنم , نمی دانم , گوش دخترم , درد دندان , یادم نبود , یقین یقین , ک , خوبست کنار خانه , دعا کنید برای , چهار امام معصوم , نماز صبح , دعا کنید , سمت بقیع , کنید برای , مانع پرکشیدن , خوبست کنار , داشتن خوبست , خانه داشتن , کنار خانه , ا
زمان: 2015-06-17 13:08:04

با کاروان

قسمت دوم : یکشنبه دهم فروردین93

در شبستان

در انتهای شب گذشته در حیاط مسجدالنبی به پیامبر سلام کردیم...بهترین اتفاق این بود که فاصله هتل ما تا مسجد حدود 300 متر بود و این یعنی می شد همه نمازها را در مسجد خواند. آن شب جرات وارد شدن به شبستان را نداشتم انگار هنوز آمادگی ورود به مسجد را نداشتم یا روحم برای این اتفاق بزرگ آماده نبود. دور  تا دور حیاط را قدم زدیم چترهای حیاط بسته بودند و مسجد درخشان و نورانی بر مدینه می تابید...با دختر و همسرم نام درهای مختلف و جهت درها را پیدا کردیم... از دری که سمت بقیع بود می شد وارد روضه رضوان شد...از باب علی

نمی دانم از وقتی به هتل برگشتم چقدر خوابیدم نمی دانم اصلا خوابیدم یا نه...اما هنگام اولین اذان که ظاهرا اذان نماز شب بود من و همسر و دخترم در مسجد بودیم...وارد شبستان شدم از جایی که بشود بعد از نماز صبح وارد روضه رضوان شد...ستونهای سفید و طلایی استوار ایستاده بودند و سقف زیبای مسجد روی شانه هایشان بود...

معماری داخل شبستان زیبا بود و می توانست یک معلم هندسه را که عاشق معماری اسلامی است به وجد بیاورد...مسجد خلوت بود...صفهای نماز نصفه نیمه بود...در صفی نشستیم روی سنگها... تا وقت نماز بتوانیم روی سنگها سجده کنیم...

نماز شروع شد مسجد مملو از جمعیت بود و دیگر جایی برای نشستن نبود. امام جماعت با صوت زیبایی قرآن می خواند .(این صوت زیبا را دیگر در مکه نشنیدم...) در تمام مدت سفر من نشنیدم در نمازهای جماعت بسم الله الرحمن الرحیم سوره حمد را بگویند شاید هم آهسته می گفتند....اما پس از والضالین یک آمین بلند می گفتند..

بعد هم بخشی از سوره را می خواندند نه یک سوره کامل و متداول است روزهای جمعه آیات سجده دار را می خوانند...و پس از سجده برمی خیزند و نماز را ادامه می دهند....یک روز طول کشید تا این تفاوتها را بفهمیم مثلا پس از رکوع فورا به سجده نمی روند و در حالت قیام دعاهایی می خوانند...بعد به سجده می روند تنها کسانی که پس از رکوع سریع به سجده می رفتند احتمالا ایرانی هایی بودند که اولین نمازشان را با آنها می خواندند. 

پس از نماز برای رسیدن به روضه رضوان از هفت خوان گذشتیم خانمهایی که پوشیه زده بودند و فقط چشمهایشان پیدا بود و روی کارتهایشان نوشته بود مراقبه، ما را به صحن های دیگری هدایت می کردند..به نظرم مراقبین بدترین رفتار را با ایرانی ها داشتند آن هم به جرم شیعه بودن...سرانجام ساعت هفت و نیم در آخرین ساعات نوبت به ایرانی ها رسید در حالیکه یک ساعت در حیاط زیر تابش شدید آفتاب بودیم...در ورودی روضه رضوان به زبانهای مختلف بانوان را دعوت به آرامش کرده بودند.

سرانجام وارد شدیم روضه رضوان جایی میان خانه پیامبر و منبر اوست که بی شک قطعه ای از بهشت است....نمی دانم بوی عطر از کجا بود شاید هم بوی عطر کسی بود شاید هم آنجا را معطر کرده بودند اما هر چه بود شک ندارم آنجا مشامم پر از رایحه ای روحنواز شده بود رایحه ای که شبیه هیچ بوی دیگری نبود...دوستان می گفتند از فرشهای سبز به بعد نماز بخوانید...دو رکعت نماز توبه در روضه رضوان را حتما بخوانید...من دو رکعت نماز خواندم اما در سیل جمعیت نفهمیدم چگونه نمازم را به پایان رساندم ...به عقب نگاه کردم دخترم را دیدم که روی فرشهای قرمز آرام نشسته و دارد نماز می خواند...بی آنکه تلاش کند جلوتر بیاید و روی فرشهای سبز نماز بخواند...به نمازی که می  خواند غبطه خوردم...مراقبین اجازه نمی دهند زیاد در روضه توقف کنی مخصوصا که ایرانی باشی...آنها به دلایلی که بعدها خواهم گفت ما را مشرک می دانند ....مشغول راز و نیاز بودم که ناگاه یکی از مراقبین مرا به شدت هل داد و به سمت راه خروجی هدایت کرد برگشتم و با بغض گفتم: ولی من مهمان پیامبرم خودش دعوتمان کرده...و رفتم...در روضه ستونی هست به نام ستون توبه که ظاهرا در آنجا توبه ی یکی از صحابه به نام ابوالبابه (که به مسلمانان و پیامبر خیانت کرده پذیرفته شده) و مردم سعی می کنند کنار آن ستون نماز بخوانند.ابوالبابه که پس از خیانت به مسلمانان دچار عذاب وجدان می شود خودش را با طناب به این ستون می بندد و عهد می کند که تا توبه او پذیرفته نشده خود را باز نکند که سرانجام توبه او پذیرفته می شود و پیامبر با دست مبارکشان او را باز می کنند...تا روز آخر دیگر موفق نمی شوم به روضه بروم شاید علتش این است که در هر کجای مسجد النبی نگاه مهربان پیامبر و عطر او را حس می کنم.

از روضه بیرون می آیم به شدت خوابم می آید وارد صحن می شوم... چترهای حیاط کاملا باز هستند

 زمانی که به هتل می رسم صبحانه تمام شده معاون کاروان را می بینم می پرسم صبحانه تمام شده؟ در زمانی کوتاه می رود و برایمان  صبحانه می گیرد..روزهای اول این رفتار صمیمانه قدری برایم عجیب است تا حالا در هیچ سفری تورلیدرها این قدر دست به سینه مسافران نبوده اند بعد به این رفتار متواضعانه عادت می کنم و علتش را در یک جمله از زبان مدیر کاروان می شنوم: "شغل ظاهری مدیر کاروان ، شغل اصلی و رسمی خ:.7<متگزار شما" ...صبحانه را به اتاق می بریم همسرم هم برایمان صبحانه گرفته...بعد یادم می آید ای وای قرار بود سه روز در مدینه روزه بگیرم!...اینجا حس می کنی در خانه خودت هستی ...همانجا نیت می کنیم فردا را با همسرم روزه بگیریم و مقداری از مواد غذایی را برای سحری نگاه می داریم.

قبل از نماز ظهر از خواب بیدار می شویم و برای نماز ظهر  به مسجد می رویم...هر چه به مسجد می روم اشتیاقم برای دیدارهای بعدی بیشتر می شود...طعمی دلچسب را تجربه کرده ام...که شبیه هیچ طعم دیگری نیست.

هنگام ناهار می بینم کارکنان ایرانی و ناظرین به توزیع غذا هم همان رفتار متواضعانه را با زائرین دارند اینجا همه چیز جور دیگری است...و باز جاذبه ای مرا برای نماز عصر به مسجد می خواند.

ساعت پنج در جلسه ای که روحانی کاروان ترتیب داده شرکت می کنیم یکی از بهترین اتفاقات ممکن در این سفر وجود دکتر گرجی رئیس کاروان و دکتر افتخاری روحانی کاروان و آقای مزرعه معاون کاروان است...

دکتر افتخاری استاد دانشگاه شهید بهشتی است و من در همان جلسه اول قبل از سفر در جلساتی که در دانشگاه برگزار می شود متوجه می شوم قرار است با چه گروه خوبی همسفر باشیم...جلسات دکتر افتخاری تا روزهای آخری که درمدینه هستیم بقدری خوبست که من می بینم از کاروانهای دیگر در جلسات ما شرکت می کنند تا شنونده صحبتهای جامع و کاملش باشند.

گویی خدا در این سفر تمام نعمت هایش را بر ما تمام کرده...

نماز مغرب و عشا را هم در مسجد می خوانیم و در انتظار طلوع صبحی دیگر شبی را به خواب و بیداری در جوهرةالرشید... بسیار نزدیک به مسجد سپری می کنیم... 

 

برچسب ها: پسر جوان , نفر دارند , چهار راه , دارند , خیابان , داشتن خوبست , کنار خانه , خانه داشتن , برای مسابقه , برای گریه , بود ولی , خوبست , مدینه , روایت , دخترم , مسابقه , برگشتم , مهربانی , دفترم , نوشتم , رضوان , آسمان , عربستان برمی گردد , راه دکتر افتخاری , شیخ عمری , مسجد شیعیان , این باغ , دکتر افتخاری , این کشور , حضرت علی , قرار است , معروف است , ارتباط معنوی , فروش فیروزه , ا , جمع آوری غنائم , این مسجد , باره این , مسجد قبا , این سفر , نماز ظهر , این قدر , جمع آوری , آوری غنائم , خود دارد , نمی دهند , نقش های , جالب است , ابری است , نوری نیست , شد , مادر دخترک دستم , مادر دخترک , محکم فشار , دیگر گریه , نمی کند , نماز مغرب , برای نماز , گریه نمی , نمی کنم , نمی دانم , گوش دخترم , درد دندان , یادم نبود , یقین یقین , ک , خوبست کنار خانه , دعا کنید برای , چهار امام معصوم , نماز صبح , دعا کنید , سمت بقیع , کنید برای , مانع پرکشیدن , خوبست کنار , داشتن خوبست , خانه داشتن , کنار خانه , ا , وارد روضه رضوان , روضه رضوان , نمی دانم , روی فرشهای , صبحانه تمام , این رفتار , رکعت نماز , مدیر کاروان , بود شاید , وارد روضه , کرده بودند , بوی عطر , چترهای حیاط
زمان: 2015-06-17 13:08:04

با کاروان

قسمت اول: شنبه نهم فروردین 93

 

بی قراری

به فرودگاه می رسیم هنوز هم باورش برایم سخت است...سه چهار سالی می شود به هر دری زده ام تا به این سفر بروم اما نوبت به من که می رسید فیش تمام می شد و هزار جور اتفاق دیگر آخرین بار دیگر دل بریدم و سپردم به خودش که هر جور می خواهد مرا ببرد فقط ببرد.... سه چهار سال پیش من و دوستم با هم رفتیم بانک برای ثبت نام...او تابستان گذشته رفت و برگشت اما من هنوز موفق به ثبت نام نشده بودم....حتما باید از طریق دیگری می رفتم...

هر چه بود گذشت من سپرده بودم به خودش الان هم در فرودگاهم و دارم می روم با کاروان دانشگاهیان ویژه اساتید به هر حال به عنوان طفیلی یا دعوت شده اسم من هم به عنوان زائر کنار اسم دختر و همسرم بود...

روز اول که قرار شد بروند من و نگار می ماندیم و بهار و همسرم می رفتند دو روز برای این تصمیم با خودم کلنجار رفته بودم تا همسرم بدون من برود...اما امروز در اوج ناباوری من هم همراهشان بودم....و باید دل می کندم از خانه از نگار...

من مثل تشنه ای که لب چشمه رسیده می خواهم تا جرعه آخر را بنوشم و تمام ترسم از این است که لحظه ای را از دست بدهم می ترسم این اتفاق خوب تمام بشود...می خواهم با تک تک سلولهایم این روزهای خوب را لمس کنم از همین حالا نگران تمام شدن این روزها هستم.کاش این ماجرا به سر نیاید

از میان زائران تعدادی مثل من بار اولشان است و عده ای دیگر هر کدام تجربه ای دارند ظاهرا من از همه بی تجربه ترم ...وای چقدر دلم پر می کشد 

در شلوغی فرودگاه و ازدحام بدرقه کنندگان خانواده همسرم را می بینم که برای بدرقه آمده اند تمام آنها که آمده اند بدرقه وقت خداحافظی اشک در چشمشان حلقه می زند و یقین دارم ارزو می کنند کاش جای ما بودند...درست مثل روزی که من رفته بودم بدرقه مامانا

مامانا دستم را می گیرد و آخرین جمله ای که می گوید این است: می گویند حاجت های کوچک تمام شده خدا همه حاجت های کوچک را داده است فقط حاجتهای بزرگ مانده حتما چیزهای بزرگ ازش بخواهید...خداحافظی می کنیم دختر کوچکترم  را می سپارم به آنها و با کاروان همراه می شویم. 

هر چند پرواز تاخیر چندانی ندارد اما از تهران تا جده برای من خیلی طولانی می گذرد....از آن طولانی تر توقف در فرودگاه جده تا آمدن همسرم و مردان دیگر کاروان پس از تفتیش ها و انگشت نگاری های طولانی... و مسیر جده تا مدینه در اتوبوس است.

از جده تا مدینه بیشتر هم کاروانی های من خوابند اما لحظه ای پلکهایم بر هم نمی آید...از حودم می پرسم مدینه چگونه است؟ شهری که پیامبر در آن زندگی کرده چگونه شهری است؟...تا امروز به هر کشوری سفر کرده ام سعی کرده ام خیلی چیزها را ببینم و ثبت کنم آنچه از فرهنگ مردم برایم جالب بوده یادداشت می کردم کمی با این خیال جاده جده تا مدینه را نگاه می کنم....شماره ماشین ها برایم جالب است و سیاه چادرهایی که کنار جاده هستند و ظاهرا حیاط هم دارند و به شیوه ای بدوی زندگی می کنند و ولی در کنار چادرها ماشینهای آخرین مدل پارک شده اند که ظاهرا از پول فروش نفت عایدشان شده....خیلی سعی می کنم چیزی از نگاهم مخفی نماند اما فقط دلم می خواهد به پیامبر بیندیشم و این لحظات خوش را فقط در آرزوی خودش باشم و بارها لحظه ورودم به مسجد النبی را با خودم تکرار کنم....سالهاست دلم به عشق رسول خدا تپیده است...با تصور ورود به مدینه دلم هری می ریزد و تا رسیدن به مدینه بارها این حالت برایم اتفاق می افتد..سالهاست هر وقت ناراحت شده ام هر وقت غمگین شده ام و دلم گرفته یادم بوده پیامبر من مهربانترین و با گذشت ترین انسان بوده با ذکر نامش و مرور زندگیش لحظاتم شاد شده و غم از خاطرم رفته و شاد شده ام.من تاکنون به اینجا نیامده ام اما  در مدینه مردی را می شناسم که به اندازه یک تاریخ حرف دارد و می گویند عطر نفس هایش هنوز هم در شهر جاری است...مردی که بابت مهربانی هایش دستمزدی به جز محبت نمی خواهد...به مدینه می رسم...آه نوشتن این سطرها و گفتن این حس ها مثل دست و پا زدن مورچه ای روی برگی بر اقیانوسی بزرگ است که تلاش دارد عظمت اقیانوس را تفسیر کند...

در انتهای شب در اوج ناباوری در مسجد النبی ایستاده ام و اولین سلامهایم را به وجود مهربانش نثار می کنم...یک نفر به من بگوید که خواب نمی بینم...

برچسب ها: پسر جوان , نفر دارند , چهار راه , دارند , خیابان , داشتن خوبست , کنار خانه , خانه داشتن , برای مسابقه , برای گریه , بود ولی , خوبست , مدینه , روایت , دخترم , مسابقه , برگشتم , مهربانی , دفترم , نوشتم , رضوان , آسمان , عربستان برمی گردد , راه دکتر افتخاری , شیخ عمری , مسجد شیعیان , این باغ , دکتر افتخاری , این کشور , حضرت علی , قرار است , معروف است , ارتباط معنوی , فروش فیروزه , ا , جمع آوری غنائم , این مسجد , باره این , مسجد قبا , این سفر , نماز ظهر , این قدر , جمع آوری , آوری غنائم , خود دارد , نمی دهند , نقش های , جالب است , ابری است , نوری نیست , شد , مادر دخترک دستم , مادر دخترک , محکم فشار , دیگر گریه , نمی کند , نماز مغرب , برای نماز , گریه نمی , نمی کنم , نمی دانم , گوش دخترم , درد دندان , یادم نبود , یقین یقین , ک , خوبست کنار خانه , دعا کنید برای , چهار امام معصوم , نماز صبح , دعا کنید , سمت بقیع , کنید برای , مانع پرکشیدن , خوبست کنار , داشتن خوبست , خانه داشتن , کنار خانه , ا , وارد روضه رضوان , روضه رضوان , نمی دانم , روی فرشهای , صبحانه تمام , این رفتار , رکعت نماز , مدیر کاروان , بود شاید , وارد روضه , کرده بودند , بوی عطر , چترهای حیاط , های کوچک , برایم جالب , مسجد النبی , شاد شده , حاجت های , آمده اند , رفته بودم , اوج ناباوری , این است , ثبت نام , مدینه , همسرم , برایم , بدرقه , فرودگاه , پیامبر , طولانی
زمان: 2015-06-17 13:08:04

سفر عشق

هر چند که بی قرار برمی گردم

در خلسه ی انتظار برمی گردم

من خشک تر از کویر بودم اما

سرسبزتر ار بهار برمی گردم

یک زیرنویس مخصوص وروجک عزیز

من برگشته ام و بشدت احساس غربت می کنم گویی خانه اصلی من آنجا بوده نه اینجا بزودی سفرنامه ام را خواهم نوشت از روز اول تا اخر را در دفترم نوشته ام.

برچسب ها:
زمان: 2015-06-17 13:08:05

آدم برفی

شب آمد و در حیاط تنها مانده

در آرزوی دیدن فردا مانده

صبح آمد و از آدم ِ برفی تنها

یک شال و هویج و دگمه بر جا مانده

××××

سرمای هوا چه سخت و طولانی شد

برف آمد و کوچه ها زمستانی شد

با ریسه ی نارنجی خرمالوها

ایوان و حیاطمان چراغانی شد

××××

باد آمد و جزر و مد خرمالوها

انگار شکسته سد خرمالوها

یک شاخه ی سنگین به زمین افتاد و

بر دامن برف رد خرمالوها

برچسب ها:
زمان: 2015-06-17 13:08:05

سیب و سرسره

در عمق دلم دلهره ای افتاده

انگار به جانم خوره ای افتاده

در جاذبه ی عشق تو همواره دلم

سیبی است که از سرسره ای افتاده


مجموعه رباعی سیب و سرسره (انتشارات فصل پنجم) منتشر شد.

http://www.jeihoonstore.com/p-38621--.as

 آدرس فوق آدرس خرید اینترتی کتابست.

در صورت تمایل برای خرید کتاب  می توانید آدرس و شماره تلفن خود را به ایمیل من ارسال فرمائید یا در همین جا کامنت بنویسید. 

pbehzadiazad@yahoo.com 


برچسب ها: پسر جوان , نفر دارند , چهار راه , دارند , خیابان , داشتن خوبست , کنار خانه , خانه داشتن , برای مسابقه , برای گریه , بود ولی , خوبست , مدینه , روایت , دخترم , مسابقه , برگشتم , مهربانی , دفترم , نوشتم , رضوان , آسمان , عربستان برمی گردد , راه دکتر افتخاری , شیخ عمری , مسجد شیعیان , این باغ , دکتر افتخاری , این کشور , حضرت علی , قرار است , معروف است , ارتباط معنوی , فروش فیروزه , ا , جمع آوری غنائم , این مسجد , باره این , مسجد قبا , این سفر , نماز ظهر , این قدر , جمع آوری , آوری غنائم , خود دارد , نمی دهند , نقش های , جالب است , ابری است , نوری نیست , شد , مادر دخترک دستم , مادر دخترک , محکم فشار , دیگر گریه , نمی کند , نماز مغرب , برای نماز , گریه نمی , نمی کنم , نمی دانم , گوش دخترم , درد دندان , یادم نبود , یقین یقین , ک , خوبست کنار خانه , دعا کنید برای , چهار امام معصوم , نماز صبح , دعا کنید , سمت بقیع , کنید برای , مانع پرکشیدن , خوبست کنار , داشتن خوبست , خانه داشتن , کنار خانه , ا , وارد روضه رضوان , روضه رضوان , نمی دانم , روی فرشهای , صبحانه تمام , این رفتار , رکعت نماز , مدیر کاروان , بود شاید , وارد روضه , کرده بودند , بوی عطر , چترهای حیاط , های کوچک , برایم جالب , مسجد النبی , شاد شده , حاجت های , آمده اند , رفته بودم , اوج ناباوری , این است , ثبت نام , مدینه , همسرم , برایم , بدرقه , فرودگاه , پیامبر , طولانی , سرسره
زمان: 2018-05-16 19:15:02

این روزها....

ابری تر از آنم که ببارم نم نم

زخمی تر از آنم که بجویم مرهم

در برزخ بودن و نبودن هستم

چون حاصل کسر صفر صفرم ، مبهم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد نوشت: از کامنتها و اس ام اس های کپی پیست شده دلم می گیرد دلم پیامی می خواهد که فقط برای خودم نوشته شده باشد....مثل همانها که می نویسی و می چسبانی گوشه آینه اتاق خواب!

برچسب ها:
زمان: 2018-05-16 19:15:03

تو خود شعری

دل می برد از غزل لب خندانت

صد تیر زده دو بیتی مژگانت

شمشیر شده دو مصرع ابرویت

تا ضربه زند رباعی چشمانت


             ××××


تاریکم و از طلوع ترسی دارم

مغرورم و از خضوع ترسی دارم

دلگیر غروب جمعه ای هستم که

از شنبه و از شروع ترسی دارم

برچسب ها:
زمان: 2018-05-16 19:15:03

بابونه...

فرتور ‏‎Mohammad Mahdi Abrishami‎‏.

در دشت سفید و زرد بابونه ی تو

پیچیده دوباره عطر گلپونه ی تو

از دوری من اگر که غمگین نشدی

پس چیست چنین چکیده بر گونه ی تو؟!

××××

ای کاش که باد با شتابت ببرد

تا خانه بدون اضطرابت ببرد

در اوج ترافیک از این می ترسم

من دیر بیایم و تو خوابت ببرد

××××

شیرینی و شور آفریدی ای عشق

هر بار غرور آفریدی ای عشق

ای کاش به دام تو گرفتار شویم

صیادی و تور آفریدی ای عشق

بعد نوشت:

وقتی در تمام طول هفته فقط یک سه شنبه بتوانی یک دوست را ببینی و هزار تا کار دیگر برایت جور شود که باید انجامشان بدهی...
وقتی از تمام جلسات شعر ..جلسه شعر سه شنبه ها ی استاد شفیعی را دوست تر داشته باشی و دوری راه و چندین مسئله ریز و درشت مانع شرکت کردنت در این جلسات بشود.
وقتی فقط سه شنبه بتوانی کاری را انجام دهی و به هر علتی نشود آن وقت معنی این شعر قیصر را عجیب درک می کنی...و زمزمه می کنی...

سه شنبه...چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه چرا این همه فاصله
سه شنبه
چه سنگین ! چه سرسخت! فرسخ به فرسخ !
سه شنبه
خدا کوه را آفرید !
سه شنبه های این سال تحصیلی سه شنبه های سخت اما شیرینی خواهد بود...مثل کوهنوردی...

برچسب ها: پسر جوان , نفر دارند , چهار راه , دارند , خیابان , داشتن خوبست , کنار خانه , خانه داشتن , برای مسابقه , برای گریه , بود ولی , خوبست , مدینه , روایت , دخترم , مسابقه , برگشتم , مهربانی , دفترم , نوشتم , رضوان , آسمان , عربستان برمی گردد , راه دکتر افتخاری , شیخ عمری , مسجد شیعیان , این باغ , دکتر افتخاری , این کشور , حضرت علی , قرار است , معروف است , ارتباط معنوی , فروش فیروزه , ا , جمع آوری غنائم , این مسجد , باره این , مسجد قبا , این سفر , نماز ظهر , این قدر , جمع آوری , آوری غنائم , خود دارد , نمی دهند , نقش های , جالب است , ابری است , نوری نیست , شد , مادر دخترک دستم , مادر دخترک , محکم فشار , دیگر گریه , نمی کند , نماز مغرب , برای نماز , گریه نمی , نمی کنم , نمی دانم , گوش دخترم , درد دندان , یادم نبود , یقین یقین , ک , خوبست کنار خانه , دعا کنید برای , چهار امام معصوم , نماز صبح , دعا کنید , سمت بقیع , کنید برای , مانع پرکشیدن , خوبست کنار , داشتن خوبست , خانه داشتن , کنار خانه , ا , وارد روضه رضوان , روضه رضوان , نمی دانم , روی فرشهای , صبحانه تمام , این رفتار , رکعت نماز , مدیر کاروان , بود شاید , وارد روضه , کرده بودند , بوی عطر , چترهای حیاط , های کوچک , برایم جالب , مسجد النبی , شاد شده , حاجت های , آمده اند , رفته بودم , اوج ناباوری , این است , ثبت نام , مدینه , همسرم , برایم , بدرقه , فرودگاه , پیامبر , طولانی , سرسره , شنبه های , شنبه چرا , شنبه بتوانی , آفریدی , جلسات , بتوانی
زمان: 2018-05-16 19:15:04